واژه جو

یزک دار

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

یزک دار. [ ی َ زَ ] (نف مرکب ) سردار پیشقراولان و رئیس پاسبانان . (ناظم الاطباء). سالار و رئیس فوج . (آنندراج ). سردار فوج . طلیعه . (غیاث ) : یزکداری ز لشکرگاه خورشید عنان افکند بر برجیس و ناهید. نظامی . کمین سازان محنت برنشستند یزکداران طاقت را شکستند. نظامی . برون شد یزکداردشمن شناس یتاقی کمر بست بر جای پاس . نظامی . و رجوع به یزک شود.

معنی یزک دار | واژه جو