یادگاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- آن چه به عنوان یادگار و یادبود باشد.<BR>۲- (عا.) هر چیز که به عنوان یادبود و هدیه به کسی دهند.<BR>۳- آن چه بر در و دیوارها نویسند یا بر تنة درختان کنده کاری کنند. ؛ ~ نوشتن نوشتن خط وجمله یا شعری بر در و دیوار بناها یا در دفتر کسی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) ۱- آن چه به عنوان یادگار و یادبود باشد. ۲- (عا.) هر چیز که به عنوان یادبود و هدیه به کسی دهند. ۳- آن چه بر در و دیوارها نویسند یا بر تنه درختان کنده کاری کنند. ؛ ~ نوشتن نوشتن خط وجمله یا شعری بر در و دیوار بناها یا در دفتر کسی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یادگاری . [ دْ / دِ ] (اِمرکب ) آنچه برای یادبود و یادگار و یادآوری باشد. آنچه از کسی به یادگار ماند : به آواز ضعیف می گوید اگر چه میروم دو چیز میان شما می گذارم یادگاری یکی قرآن و یکی خاندان . (قصص الانبیاء ٢٤٢). کاشکی استخوانی از تو یادگاریم بودی . (قصص الانبیاء ص ١٤٠). ز شیرین بر طریق یادگاری تک شبدیز کردش غمگساری . نظامی . دریاب عاشقان را کافزون کند صفا را بشنو تو این سخن را کاین است یادگاری . سعدی . عمری از خلق روی پیچیدم خدمتش را به جان پسندیدم تا چنان شد ز شرمساری من کاین فسون داد یادگاری من . میر خسروی (از آنندراج ). برای سوختن من چو شعله تند مشو اگر چه خار و خسم یادگاری چمنم . محمد قلی سلیم (از آنندراج ). یادگاریهای عشق است اینکه با خود در عدم سینه ٔ صد پاره ای داریم و جیب چاک چاک . فیاض (از آنندراج ). ◄ آنچه به عنوان یادبود و هدیه به کسی دهند. تحفه و ارمغان . ◄ آنچه برای یادبود بر در و دیوار می نویسند یا بر تنه ٔ درختان می کنند.
فرهنگ طیفی واژهدان
یادبود، بهیادمانده جشنی، ادواری، تبریکآمیز شادمان