گل کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. کَ دَ) (مص ل.) بسیار نیکو از انجام کاری برآمدن، خوب جلوه کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. کَ دَ) (مص ل.) بسیار نیکو از انجام کاری برآمدن، خوب جلوه کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گل کردن . [ گ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عجین کردن آب را با خاک . آمیخته کردن خاک و آب : خاک وجود ما را از آب باده گل کن ویران سرای دل را گاه عمارت آمد. حافظ. ◄ کنایه از آلوده کردن . (آنندراج ) : در جنب رحمتش چه نماید گناه خلق یک مشت خاک گل نکند آب بحر را. هادی (از آنندراج ).
گل کردن . [ گ ُ ک َ دَ ](مص مرکب ) گل برآوردن درخت . گل دادن . برآوردن گل .
گل کردن . [ گ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) این لفظ را بجای خاموش کردن استعمال کنند، چنانکه گویند: چراغ را گل کن، یعنی خاموش کن . (برهان ). با لفظ شمع و چراغ بمعنی خاموش کردن و شدن . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ روشن شدن چراغ . ◄ روشن کردن چراغ : افتاد نگاهش به لب و عارض جانان پروانه گمان برد که گل کرده چراغی است . میرزا طاهر وحید (از آنندراج ). ◄ فائده دادن . (آنندراج ) : پروانه خس و هوا شرربار پرواز چه گل کند در این کار. ابوالفیض فیاضی (از آنندراج ). ◄ نمودار شدن . (برهان ) (غیاث ). ظاهر شدن . (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ). در تداول امروز در این معنی گویند: دیوانگیش گل کرد. جنونش گل کرد. مستی او گل کرد.عشقش گل کرد. طمعش گل کرد : هزار حیف که گل کرد بینوایی ما به چشم آبله آمد برهنه پایی ما. ملاطاهر غنی (از آنندراج ). ◄ بطور کنایه بمعنی تأثیر کردن . طرف تحسین و تمجید واقع شدن : شعرش سخت گل کرد. تألیف او در هند گل کرد.