واژه جو

گسترده کام

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

گسترده کام . [ گ ُ ت َ دَ / دِ ] (ص مرکب ) کامیاب . مرّفه . موفق . منصور. کامران : یکی پادشا بود سهراب نام زبردست و باگنج و گسترده کام . فردوسی . یکی پادشاه بود قرقازنام ابا لشکر و گنج و گسترده کام . فردوسی . بدو گفت ای مرد گسترده کام بیا تا چه دادت سکندر پیام . فردوسی . شهی بود در هند مهراج نام بزرگی به هرجای گسترده کام . اسدی .

معنی گسترده کام | واژه جو