واژه جو

گز کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

گز کردن . [ گ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) به گز پیمودن . (غیاث ) (آنندراج ). پیمودن . ذرع کردن : راه رو را باک از پست و بلند راه نیست آسمان پیموده ام اکنون زمین گز میکنم . جعفربیک ولد بهزاد (از آنندراج ). - خیابان گز کردن، کوچه گز کردن ؛ بیهوده و بی مقصد راه رفتن . - امثال : صد بار گز کن یکبار پاره کن .

معنی گز کردن | واژه جو