واژه جو

گریزان شدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

گریزان شدن . [ گ ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) گریختن . فرار کردن : گریزان بشد بهمن اردوان تنش خسته از تیر و تیره روان . فردوسی . بسی عذرخواهی نمودش که زود گریزان شو و جان ببر همچو دود. سعدی (بوستان ). و از صحبت خلق گریزان شود. (مجالس سعدی ).

معنی گریزان شدن | واژه جو