گاواره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گاواره . [ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) گله ٔ گاو. (برهان ). و آن را گوباره هم میگویند. (جهانگیری ) : برین بر یکی داستان زد کسی کجا بهره بودش ز دانش بسی که خر شد که خواهد ز گاوان سرو بگاواره گم کرد گوش ازدو سو. فردوسی . چون شیر شرزه یک تنه میباش در جهان مانند گاو چشم ز گاواره برمدار. ابن یمین (از جهانگیری ). رجوع به گاباره شود. ◄ مخفف گاهواره که به عربی مهد خوانند. (برهان ) : آزاد وبنده و پسر و دختر پیر و جوان و طفل بگاواره . ناصرخسرو. ز گاواره چون پای بیرون نهادی کمان برگرفتی و زوبین و خنجر. فرخی (از جهانگیری ).