کینه خواه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کینه خواه . [ ن َ /ن ِ خوا / خا ] (نف مرکب ) بدخواه و بداندیش و تلافی کننده ٔ بدی . (ناظم الاطباء). منتقم . خونخواه . آخذ ثار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). انتقام جو : خبرشد به ترکان که آمد سپاه جهانجوی کیخسرو کینه خواه . فردوسی . همان مادرم را ز پرده به راه کشیدی و گشتی چنین کینه خواه . فردوسی . برفتیم از ایران چنان کینه خواه بدین مایه لشکر به فرمان شاه . فردوسی . هر آن کینه خواهی که پیش تو آمد سیه کرد بر سوک او جامه مادر. فرخی . بدین زاری بکشتستند شاهی ز لشکر نیست او را کینه خواهی . (ویس ورامین ). بیامد به خون پسر کینه خواه برآویخت با پهلوان سپاه . اسدی . وز آن سو جهان پهلوان سپاه بیامد به یک منزلی کینه خواه . اسدی . فرستاد مر کاوه را کینه خواه به خاورزمین با درفش سیاه . اسدی . اگر از پی باژ شاه آمدی به فرمان او کینه خواه آمدی . اسدی . خالی ز تو چشم کینه خواهان دور از سر تو کمند شاهان . نظامی . از آن رایت آن بود مقصود شاه که رایت ز رایت بود کینه خواه . نظامی . نخسبم نیاسایم از هیچ راه مگر کینه بستانم از کینه خواه . نظامی . ◄ جنگجو. دلیر. دلاور. جنگاور : سواری و می خوردن و بارگاه بیاموخت رستم بدان کینه خواه . فردوسی . همه نامجوی و همه کینه خواه به افسون نگردند از این رزمگاه . فردوسی . چو آن نامداران توران سپاه کشیدند آن لشکر کینه خواه . فردوسی . چو پیدا شود کینه خواهی سترگ که باشد قوی با سپاهی بزرگ . اسدی . دگرکینه خواهی درآمد به جنگ فلک هم درآورد پایش به سنگ . نظامی . دگر کین مینگیز در هیچ بوم سر کینه خواهان مکش سوی روم . نظامی .