کمندافکن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمندافکن . [ ک َ م َ اَ ک َ ] (نف مرکب ) کمندافکننده . کمندانداز. آنکه کمند می اندازد. (ناظم الاطباء) : بیامد دمان پیش گردآفرید چو دخت کمندافکن او را بدید... فردوسی . به رستم چنین گفت کای نامدار کمندافکن و گرد و جنگی سوار. فردوسی . به کردار دریا زمین بردمید کمندافکن و گور شدناپدید. فردوسی . پری کی بود رودساز و غزل خوان کمندافکن و اسب تاز و کمان ور. فرخی . ناوک اندازی و زوبین فکن و سخت کمان پهنه بازی و کمندافکنی و چوگان باز. فرخی . رعد تبیره زن است برق کمندافکن است وقت طرب کردن است می خور کت نوش باد. منوچهری . چو دست کمندافکنان روز کار همه شاخها پر ز پیچنده مار. اسدی . شهی که همچو سکندر سپهبدان دارد سنان گذار و کمندافکن و خدنگ انداز. سوزنی . قصد کمین کرده کمندافکنی سیم زره ساخته رویین تنی . نظامی . کمندافکنانی که چون تند شیر درآرند سرهای پیلان به زیر. نظامی . و رجوع به کمند افکندن و کمندانداز شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی