کملکان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کملکان . [ ک َ م َ ] (اِ) جوی کوچک . (برهان ) (ناظم الاطباء). جوی خرد. (آنندراج )(فرهنگ فارسی معین ) (فرهنگ رشیدی ). ◄ قطره ٔ آب . (برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). و بعضی بمعنی قطره ٔ آب گفته اند. مولوی گوید : می گریزی از پشه در کژدمی می گریزی ازکملکان در یمی . مولوی . لیکن در لغت و مثالش اندکی تأمل است . (فرهنگ رشیدی ).