واژه جو

کلان شدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

کلان شدن . [ ک َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) بزرگ شدن : امیر چنان کلان شد که همه شکار بر پشت پیل کردی . (تاریخ بیهقی ). هر خردی از او شد کلان و او خود زی عقل نه خرد است و نه کلان است ناصرخسرو. بود همچون گوشتی کزوی گرفتی مار، خورد گشت از اینسان چون کلان شد مارخور لکلک بچه . سوزنی . و رجوع به کلان و دیگر ترکیبهای آن شود.

معنی کلان شدن | واژه جو