واژه جو

کبیرالدین

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

کبیرالدین . [ ک َ رُدْ دی ] (اِخ ) پسر شیخ فخرالدین ابراهیم عراقی است و مادرش دختر شیخ بهاءالدین زکریای مولتانی بوده است که هنگام اقامت شیخ عراقی به مولتان به همسری وی در آمده بود و زمانی که شیخ در شام اقامت داشت کبیرالدین به وی ملحق گردید. رجوع به رجال حبیب السیر ص ٣٤ و ٣٥ و از سعدی تا جامی ص ١٤٨ شود.

معنی کبیرالدین | واژه جو