واژه جو

کامرانی کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

کامرانی کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) زندگانی کردن با عیش و عشرت از روی میل و خواهش . (ناظم الاطباء) : هر آنکو به ما شادمانی کند ابر مردم او کامرانی کند. فردوسی . عالم که کامرانی وتن پروری کند او خویشتن گم است کرا رهبری کند. سعدی . طوطیان در شکرستان کامرانی میکنند وز تحسر دست بر سر میزند مسکین مگس . حافظ.

معنی کامرانی کردن | واژه جو