کارفرما
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ) (ص فا.)<BR>۱- آن که دستور کار بدهد.<BR>۲- صاحب کار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ) (ص فا.) ۱- آن که دستور کار بدهد. ۲- صاحب کار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کارفرما. [ ف َ ] (نف مرکب، اِ مرکب ) کارفرمای . صاحب و آمر. (آنندراج ). آنکه به کاری فرمان دهد : کارفرمای همی داند فرمودن کار لاجرم کارگر از کار همی آید بر. فرخی . همه فرمانبران یزدانند تا ندانی که کارفرمایند. مسعودسعد. برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر کارفرمای قدر میکند این من چکنم . حافظ. کارکن هست کارفرما نیست . (تاریخ سلاجقه ٔ کرمان لمحمدبن ابراهیم ). کارها را کارفرما میکند. (جامع التمثیل ). ج، کارفرمایان : گفت منذر بکارفرمایان تا بپرگار صورت آرایان در خورنق نگاشتند بزر صورت گور زیر و شیر زبر. نظامی (هفت پیکر ص ٧٢). ◄ وزیر پادشاه و فرمان گزار و حاکم و سرکار و هر متصرف باقدرتی . (ناظم الاطباء) : مستوفی عقل و مشرف رای در مملکت تو کارفرمای . نظامی . - کارفرمایان دولت ؛ وزیران و مردمان بزرگ دولت . ◄ قهرمان .(مهذب الاسماء) (دهار). امیر : جهان پهلوان کارفرمای دهر درآورد لشکر بنزدیک شهر. نظامی . چو آگه گشت بهرام قوی رای که خسرو شد جهانرا کارفرمای . نظامی . ◄ اثاث ؛ کارفرمای خانه چون دیگ و تبر و غیره .(السامی فی الاسامی ) (مهذب الاسماء). آلت . اسباب خانه چون ظرف و آینه و غیره : شه ملک بیامد با هدیه هاء فراوان و بسیار کارفرماها کرده بود از نقره از همه نوعی و همچنین کنیزکی که شاه هرگز مثل او ندیده بود. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ سعید نفیسی ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی