کار آب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کار آب . [ رِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کاراب . شراب خوردن . (جهانگیری ). شراب بافراط خوردن . (برهان ). شراب خوردن، ازمصطلحات . (غیاث ). کنایه از شراب خوردن : چون ز تو کس برنخورد، باری بر کار آب خدمت خسرو گزین تا تو ز خود برخوری . سنائی . رنگ تیغش میان خون عدو صوفئی دان که کار آب کند. خاقانی . بس بس ای دل ز کار آب که عقل هست از آب کار او بیزار. خاقانی . بود مستی سخت لایعقل به خواب آب کارش برده کلی کار آب پیش نشین تازه بکن کار آب بیش مبر آب ز کار ای غلام . عطار. این هفته با حریفان من کار آب کردم چون آب کارگر شد از من مجوی کاری . اوحدی . ◄ سقایت . ساقی گری : شاهدان آب دندان آمده در کارآب فتنه را از خواب خوش دندان کنان انگیخته . خاقانی . ای در غرقاب نار به کار آب پرداخته و در گذر سیلاب مجلس شراب ساخته . (نفثة المصدور).