چنو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چُ) (حر رب. + ضم) = چون او: مانند او، مثل او.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چُ) (حر رب. + ضم) = چون او: مانند او، مثل او.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چنو. [ چ ِ ن ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حسن آباد بخش حومه ٔ شهرستان سنندج، واقعدر پانزده هزارگزی جنوب سنندج و دوهزارگزی خاور راه شوسه ٔ سنندج به کرمانشاه . ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر، که دارای ١٨٠ تن سکنه میباشد. از چشمه مشروب میشود. محصولش غلات است . اهالی بکشاورزی گذران میکنند.راهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
چنو. [ چ ُ ] (اِ) درخواست و عرض و استدعا. (ناظم الاطباء). اما در فرهنگهای دیگر دیده نشد.
چنو. [ چ ُ ] (ادات ) مخفف چون او (ادات تشبیه + ضمیر). همانند همچون او. بمانند او. بمعنی همچو او باشد. (جهانگیری ). مخفف چون او باشد. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (شرفنامه ٔ منیری ). مثل او. مانند او : با فراخی است ولیکن بستم تنگ زید آنچنان شد که چنو هیچ ختنبر نبود. ابوالعباس . چنو نه هست و نه بود و نه نیز خواهد بود فراق او متواتر هوای او سرمد. منجیک . کجا شد شه ترک افراسیاب که دیگر چنو کس نبیند بخواب . فردوسی . نخواهم که باشد چنو شهریار اگر چند بی شاه شد روزگار که او را بسی داوری در سر است همان رای با لشکر دیگراست . فردوسی . بدو گفت پیران که شیر ژیان نه درنده گرگ و نه ببر بیان نباشد چنو در صف کارزار کجا گیو تنها بد ای شهریار. فردوسی . چه گوئی کز همه حران چنو بوده ست کس نیزا نه هست اکنون و نه باشد و نه بوده ست هرگیزا بگاه خشم او گوهر شود همرنگ شونیزا چنو خشنود باشد من کنم ز انفاس قرمیزا. بهرامی سرخسی . چنو جواد ندیده ست روز بزم زمان چنو سوارندیده ست روز رزم زمین . فرخی . ندیده ست هرگز چنو هیچ زائر عطابخشی آزاده ای زرفشانی . فرخی . ای همچو پک پلید و چنو دیده ها برون مانند آنکسی که مر او را کنی خبک . لبیبی . نه هرکه قصد بزرگی کند چنو باشد نه هرکه کان کند او را به گوهر آید کان . عنصری . گر چنو زر صیرفی بودی و بزازی یکی دیبه و دینار نه مقراض دیدی و نه گاز. منوچهری . میر باید که چنو را دو ملکزاده بود ایزدش فر و شکوه ملکی داده بود. منوچهری . من که بوالفضلم پس از مرگ سلطان مسعود و امیر مردانشاه رضی اﷲ عنهما آن نسخت دیدم . بتعجب ماندم که خود کس تواند ساخت چنو. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٣٥). سلطان مسعود پادشاهی بزرگ است و در اسلام چنو دیگر نیست و اگر این لشکر او را از بی تدبیری و بی سالاری چنین حال افتاد سالاران و لشکربسیار دارد و ما را بدانچه افتاده غره نباید شد و رسولی باید فرستاد. (تاریخ بیهقی ص ٤٩٨). کتابی دیدم بخط استاد ابوریحان و او مردی بود در ادب و فضل و هندسه و فلسفه که در عصر چنو دیگر نبود و بگزاف چیزی ننوشتی . (تاریخ بیهقی ص ٦٨١). چنو تاج و اورنگ را شاه نیست جز او چرخ فرهنگ را ماه نیست . اسدی . دار تن پیدای تو این عالم پیداست جان را که نهانست نهانست چنو دار. ناصرخسرو. بر خواب و خورد و فتنه شدستند خرسوار تا چندگه چنو بخورند و فرومرند. ناصرخسرو. لشکر گفتند روا باشد و با چنو پادشاهی این مضایقت نباید کردن . (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ اروپا ص ١٠١). نیست اندر هشت جنت کس چنو با قدر و جاه نیست در هفت آسمان دیگر چنو یک محتشم . سنائی . زین چنین بادی و خاکی چون سنائی برتر آی تا چنو در شهرهایی تاج باشی شهریار. سنائی . در ملک شهنشهی که ندهد در دهر چنو نشان دیگر. سوزنی . چرخ طفل مکتب او بود و او پیر خرد لیکن از پیران چنو معظم نخواهی یافتن . خاقانی . هرچند جهان چنو ندیده ست او کاش جهان ندیده بودی . خاقانی . نه چنو هم کمان کشم بر خلق بهر یک شب که در کمین باشم . خاقانی . پانصد هجرت از جهان هیچ ملک چنو نزاد از خلفای سلطنت تا خلفای راستین . خاقانی . عالمیان معترف شدند که چنو امامی ... بر سریر خلافت ننشست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). و دیگر ملک خراسان مثل او وزیر ندید و در مسند حکم چنو خواجه ننشست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). من خاکی کزین محراب هیچم چنو صد را بحکمت گوش پیچم . نظامی . بدینسان عاشقی در غم بمیرد چنو باد آنکه زو عبرت نگیرد. نظامی . ز یونانیان محتشم زاده ای ندیده چنو گیتی آزاده ای . نظامی . از چنو شاعر پس از تو بحر دست ده هزاری هم که گفتم اندک است . مولوی . چنوئی خردمند فرخ نژاد ندارد جهان تا جهانست یاد. سعدی (بوستان ). دریغست روی از کسی تافتن که دیگر نشایدچنو یافتن . سعدی . در اقبال تأیید بوبکر سعد که مادر نزاید چنو قبل و بعد. سعدی . که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود. (گلستان ). ◄ آنگاه که او. وقتی که او.همین که او. چونکه او. هنگامی که او : ز خون دل خویش من دست شستم چنو دست بگشاد بر ریزش خون . سوزنی . جنگجوئی که چنو روی سوی جنگ نهد استخوان آب شود درتن شیران جهان . فرخی . چنو برکشد نعره اندر چرا خور مغنی بسوزد کتاب اغانی . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).