چندانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چندانی . [ چ َ ] (ق مرکب ) هر اندازه . (آنندراج ). به هر اندازه . چندان : ز گاو و گوسفند و مرغ و ماهی ندانم چند؟ چندانی که خواهی . نظامی . عمر چندانی که کم باشد پریشانی کم است زلف کی بودی پریشان گر نمیبودی بلند. ؟ (از آنندراج ). ◄ بقدری . آنقدر. آن اندازه . تاحدی . تاآنجا. چندان . تا آن مقدار : زلال آب چندانی بود خوش کزو بتوان نشاند آشوب آتش . نظامی . تحمل را بخود کن رهنمونی نه چندانی که بار آرد زبونی . نظامی . هوای باغ چندانی بود گرم که سبزی را سپیدی دارد آزرم . نظامی . چون نگه کردم خود را دیدم در بدایت درجه ٔ انبیاء، پس چندانی در آن بی نهایتی برفتم که گفتم بالای این هرگزکسی نرسیده است و برتر از این مقام ممکن نیست . (تذکرة الاولیاء عطار). رجوع به چند و چندان شود.