چنبری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چنبری . [ چَم ْ ب َ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: آبادیی است قدیم النسق از جمله ٔ قرا و مزارع طبس میباشد که در جلگه واقع است و هوایی معتدل دارد و محصول آن گندم و جو است و از آب قنات مشروب میشود. (از مرآت البلدان ج ٤ ص ٢٧٤).
چنبری . [ چَم ْ ب َ ] (ص نسبی ) مدور و گرد دایره ای . (ناظم الاطباء). چنبرمانند. حلقه مانند. دایره مانند. هر چیز که چون کم غربال و چنبر دف و امثال اینها باشد : طلب کن بقا را که کون و فساد همه زیر این گنبد چنبریست . ناصرخسرو. از روی چرخ چنبری رخشان سهیل و مشتری چون بر پرند ششتری تابنده دینار و درم . لامعی . چنبر از هم برگشاید چرخ از اقبال تو گر نگردد بر ره و رای تو چرخ چنبری . سوزنی . فلک چنبری اندر خط فرمان تو باد ورنه بشکسته چو از عربدگان چنبر دف . سوزنی . شب نباشد که آه خاقانی فلک چنبری نمیشکند. خاقانی . گردون چنبری ز بن گوش روز عید حلقه بگوش چنبر دف شد چو چنبرش . خاقانی . ◄ هلالی . خمیده . قوسی . مقوس . کمانی . قوس مانند. هرچه به شکل کمان باشد. خمیده . منحنی . نیم دایره ای : کنون چنبری گشت بالای سرو تن پیلوارت بکردار غرو. فردوسی . کنون چنبری گشت پشت یلی نتابد همی خنجر کابلی . فردوسی . زآن زلف عنبرینت بقد چنبری شود تا پشت من خمیده شود همچو چنبری . خاقانی . با چهره ٔ معصفر و پشتی از باد حوادث چنبری . (سندبادنامه ص ١٣٣). ♦ چنبری شدن ؛ بمعنی خم شدن و کمانی شدن . خمیده و منحنی گشتن : کنون پیر گشتست و بسیار سال ورا چنبری شد همه برز و یال . فردوسی . ♦ چنبری کردن ؛ بمعنی خم کردن و کمانی کردن چیزی را. منحنی کردن . خماندن . دوتا کردن : چنبری کرد پیش یزدان پشت کاژدها کشت و اژدهاش نکشت . نظامی . ♦ چنبری گشتن ؛ خم گشتن . منحنی گشتن . خمیده گشتن . دوتا شدن : کنون چنبری گشت سرو سهی نماند به کس روزگار بهی . فردوسی . رجوع به چنبر شود.