چنبر کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چنبر کردن . [ چَم ْ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) چنبر ساختن . حلقه مانندی چون کمان ساختن . ♦ از سرو چنبر کردن ؛ کنایه است از خماندن و منحنی ساختن قد راست : ز سرو دلارای چنبر کند سمن برگ را رنگ عنبرکند. فردوسی . ◄ گرد کردن چون حلقه چیزی را. بشکل حلقه و کمان چنبری ساختن . حلقه کردن : در گردن جهان فریبنده کرده دو دست و بازوی خود چنبر. ناصرخسرو. ای عدوّ آل پیغمبر، مکن کز جهل خویش کوه آتش را به گردن در همی چنبر کنی . ناصرخسرو. ◄ خم کردن . دوتا کردن . خماندن : ترا ره نمایم که چنبر که راکن به سجده مر این قامت عرعری را. ناصرخسرو. ♦ چنبر کردن سرو کسی را ؛ خماندن قد راست او را : بگویشان که جهان سرو من چو چنبرکرد به مکر خویش، خود اینست کار کیهان را. ناصرخسرو. رجوع به چنبر شود. ♦ چنبر کردن چرخ کسی را ؛ کنایه از ابرام بی حد کردن و سخت اصرار ورزیدن کسی را در انجام کاری و حصول مقصودی . روا ساختن حاجتی را از کسی به اصرار و پررویی خواستن .