چناب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چناب . [ چ ِ ] (اِخ ) ده مرکزی دهستان دیکله ٔ بخش هوراند شهرستان اهر که در ٥ هزاروپانصد گزی هوراند و ٢٠ هزارگزی راه شوسه ٔ اهر به کلیبر واقع است . کوهستانی است با هوای معتدل و ٥٤١ تن سکنه دارد. آبش از چشمه . محصولش غلات، سردرختی و حبوبات . شغل اهالی زراعت و گله داری وراهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
چناب . [ چ ِ ] (اِخ ) نام رودخانه ای است مشهور در ولایت پنجاب . (برهان ). رودیست بس بزرگ از ولایت پنجاب که آب آن بغایت لطیف و گواراست . (جهانگیری ). یکی از پنج رود پنجاب . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین از دایرةالمعارف اسلام ).
چناب . [ چ َ ] (اِ) کلیچه ٔ خیمه را گویند و آن تخته ای باشد سوراخ دار که ستون خیمه را بر آن گذارند. (برهان ). کلیچه ٔ خیمه باشد و آنرا بادریسه نیز خوانند. (جهانگیری ). بادریسه ٔ خیمه . (رشیدی ). کلیچه ٔ خیمه و آن تخته ٔ سوراخ داری است که ستون خیمه رابدان گذارند و گذرانند. (از انجمن آرا) (از آنندراج ). کلیچه و کماچه ٔ خیمه . (ناظم الاطباء) : جز در چناب تو نزنم خیمه ٔثنا گر چرخ در دهان کندم چوب چون چناب . رضی الدین نیشابوری (از جهانگیری ). رجوع به بادریسه شود.