چمنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چمنده . [ چ َ م َ دَ / دِ ] (نف ) خرامنده . (شرفنامه ٔ منیری ). خرامنده و از روی ناز رونده . (ناظم الاطباء). چمان . خرامان : هیچ چمنده و رمنده از آن شربتی تناول نکرد. (از ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٣٩). ◄ صفت اسب یا هر مرکب خوشرفتار : فرودآمدند از چمنده ستور شکسته دل و چشمها گشته کور. دقیقی . ز اسب چمنده فرودآمدند گو و پیر هر دو پیاده شدند. دقیقی . چو نیمی ز هفتم شب اندرگذشت چمنده یکی اسب دیدم به دشت . فردوسی . رجوع به چم و چمندگی و چمیدن شود.