چشم خرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چشم خرد. [ چ َ / چ ِ م ِ خ ِ رَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) چشم عقل . دیده ٔ خرد. چشم دانش : هر کس این مقاله بخواند بچشم خرد و عبرت باید اندرین نگریست نه بدان چشم که افسانه است . (تاریخ بیهقی ). آنکس که ... سوی آرزو گراید و چشم خردش نابینا ماند او بمنزلت خوکست . (تاریخ بیهقی ). چشم خردت گشای چون اهل یقین زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین . (منسوب به خیام ). نه گر چون توئی با تو کبر آورد بزرگش نبینی بچشم خرد. سعدی . ♦ بچشم خرد نگریستن کسی را ؛ کنایه است از خردمند دانستن آن کس و اقرار بخردمندی وی کردن : خردمندان را بچشم خرد میباید نگریست و غلط را سوی خود راه نمیباید داد. (تاریخ بیهقی ).