چش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چش . [ چ ِ ] (موصول + ضمیر) مخفف چه اش . چه آنرا. ♦ هرچش ؛ هرچه آنرا. هرچه ورا. هرچه او را : چو هرچش ببایست شد ساخته وز آن ساخته گشت پرداخته . فردوسی . ز پیغام هرچش بدل بود نیز بگفتار بر نامه بفزود نیز. فردوسی . از این همه بستاند بجمله هرچش داد چنانکه بازستد هرچه داده بودآنرا. ناصرخسرو. ♦ هرآنچش ؛ هرآنچه او را. هرآن چیز که او را: بفرمود تا پهلوان سپاه بخواهد هرآنچش بباید ز شاه . فردوسی . نه آن تواست ای برادر در او هرآنچش گمان میبری کان تست . ناصرخسرو. ◄ (ادات استفهام + ضمیر) چش است ؛ بمعنی چیست او را، و به گمان فقیر مؤلف مخفف «چه شی » ای «چه چیز» است . (آنندراج ) . چش است ؛ کلمه ٔ فعل بطور استفهام، یعنی چیست او را. (ناظم الاطباء) : زاهد بخدا بگو می ناب چش است می خوردن شام و گشت مهتاب چش است از گندم وقف زشت تر چیزی نیست چون نان حرام میخوری آب چش است . اشرف (از آنندراج ).
چش . [ چ ُ ] (صوت ) کلمه ایست که بدان خر الاغ را از رفتار بازمیدارند. (ناظم الاطباء). لفظی است که خر الاغ از شنیدن آن از رفتار بازماند و بایستد. (برهان ) (آنندراج ). لفظی است که برای بازداشتن حیوان سواری و بارکش از حرکت، استعمال میشود. (فرهنگ نظام ). چشه . هش . هشه . صوتی برای متوقف ساختن خر و استر. آوازی که بدان خر یا استر را از رفتن بازدارند. لفظی که بدان ایستادن خر را خواهند. ♦ امثال : خر لنگ معطل چشه . خرخسته را چشی بس است . (فرهنگ نظام ). رجوع به چشه و رجوع به هش شود.
چش . [ چ َ ] (نف مرخم ) چشنده . و همیشه بطور ترکیب استعمال میگردد، مانندنمک چش . (ناظم الاطباء). و تلخی چش . چشان : بسا تنگ عیشان تلخی چشان که آیند در حله دامن کشان . سعدی . رجوع به چشیدن شود.