چارپا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چارپا. (اِ مرکب ) چاروا. (برهان ) (آنندراج ). مرکب سواری . (برهان ) (آنندراج ). اسب و استر و خر و شتر و امثال آن . (برهان ) (آنندراج ). هر حیوانی که دارای چهار دست و پا باشد. (ناظم الاطباء).ستور بارکش و سواری . (ناظم الاطباء). الاغ . حمار. درازگوش . نعم . (نصاب الصبیان ). ماشیه . مال : همه خارسانها کنم چون بهشت پر از مردم و چارپایان و کشت . فردوسی . همه شهر و ده گر براندازی الا علفخانه ٔ چارپایی نیابی . خاقانی . که هر چارپایی که آرد شتاب بپای اندر آرد کسی را ز خواب . نظامی . بسی برداشت از دیبا و دینار ز جنس چارپایان نیز بسیار. نظامی . وز آنجا سوی قصر آمد بتعجیل پس او چارپایان میل در میل . نظامی . نه محقق بود نه دانشمند چارپائی بر او کتابی چند. سعدی . چارپائی برآورد آواز و آن تلذذ بر او حرام کند. سعدی . دَوْکَس ْ؛ عدد بسیار از چارپایان و گوسپندان . دعثور؛ بسیار از چارپایان . (منتهی الارب ). و رجوع به چاروا و چارپای شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی