پنداری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پِ)<BR>۱- (ص نسب.) خیال باف.<BR>۲- خیالی، وهمی.<BR>۳- کلمة فعل از پنداشتن: گویی، گویا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پِ) ۱- (ص نسب.) خیال باف. ۲- خیالی، وهمی. ۳- کلمه فعل از پنداشتن: گویی، گویا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پنداری . [ پ ِ ] (ق ) گوئی . گوئیا. گویا. همانا. مانا. ظاهراً. گمان بری : از آب جوی هر ساعت همی بوی گلاب آید درو شسته ست پنداری نگار من رخ گلگون . (منسوب به رودکی ). سیاوخش است پنداری میان شهرو کوی اندر فریدون است پنداری به زیر درع و خوی اندر. دقیقی . یکی حال از گذشته دی یکی از نامده فردا همی گویند و پنداری که وخشورند یا کندا. دقیقی . جوانی زود پنداری بخواهد کرد بدرودم بخواهم سوختن آخر که هم اینجای پر هورم . کسائی . گر به بیغاله از کدو فکنی هست پنداری آتش اندر آب . عنصری . وز دژم روی ابرپنداری کاسمان آسمانه ایست خدنگ . فرخی . فاخته وقت سحرگاه کند مشغله ای گوئی از یارک بدمهر است او را گله ای کرده پنداری گرد تله ای هروله ای تا در افتاده بحلقش در مشکین تله ای . منوچهری . پنداری تبخاله ٔ خردک بدمیده است بر گرد عقیق دو لب دلبر عیار. منوچهری . خاک پنداری بماه و مشتری آبستن است مرغ پنداری که هست اندر گلستان شیرخوار. منوچهری . عروسانند پنداری بگرد مرز پوشیده همه کفها بساغرها همه سرها به افسرها. منوچهری . زمین محراب داود است از بس سبزه پنداری گشاده مرغکان بر شاخ چون داود حنجرها. منوچهری . راست پنداری بلورین جامهای چینیان برسر تصویر زنگاری که بندند آینه [ کذا ]. منوچهری . شاه نگاه کرد و آن همای را بدید با جماعت گفت پنداری این همان است که ما او را ازدست آن مار برهانیدیم . (نوروزنامه ). تا دل من آس شد در آسیای عشق او هست پنداری غبار آسیا بر سر مرا. معزی . ◄ (ص نسبی )معجب . ◄ خیالی . وهمی . تصوری .
مترادف و متضاد واژهدان
تصوری، خیالی، وهمی گویی، گوییا، همانا