پرخور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پُ. خُ)(ص فا.) آن که بسیار میخورد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پُ. خُ)(ص فا.) آن که بسیار میخورد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرخور. [ پ ُ خوَرْ / خُرْ رْ ] (نف مرخم مرکب ) اَکول . بسیارخوار. پرخوار. جَوّاظ. شکمخواره . بُلَع. بُلَعة.بولع. مِبلع. مقابل کم خور. و رجوع به پرخوار شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
شکمباره، شکمو، دله، بخور، اکول، سیری ناپذیر، حریص، گرسنه خیکی، شکمگنده، چاقوچله، چاق آدم پرخور، آشغالخور، حیوان پرخور، ملخ، مصرفکننده غذا
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی