پرخاش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ) (اِ.)<BR>۱- ستیزه، پیکار.<BR>۲- با سخنان درشت با هم ستیزه کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ) (اِ.) ۱- ستیزه، پیکار. ۲- با سخنان درشت با هم ستیزه کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرخاش . [ پ َ ] (اِ) بمعنی خصومت و جنگ و جدال باشد و آنرا بعربی وغا گویند و خصومت زبانی را هم گفته اند. (برهان ). جنگ و جلب باشد به سخن و به کردار. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ). حرب و جنگ باشد به سخن و به کردار. (اوبهی ). جنگ و خصومت و در فرهنگ ابراهیم شاهی به بای موحده آمده است . (غیاث اللغات ). جدل . نبرد. چالش . غزا. غزوة. ملحمه . محاربه . مقاتله . قتال .پیکار. آورد. کارزار. رزم . فرخاش . ناورد. هیجا. ستیز. ستیزه . عتاب . معاتبه . خشم . تشر. توپ : فاش شد نام من بگیتی فاش من نترسم ز جنگ و از پرخاش . طاهربن فضل چغانی (از صحاح الفرس ). بشد تیزنوش آذر تیغ زن همی خاست پرخاش از آن انجمن . فردوسی . چو خورشید از آن چادر لاجورد برآمد بپوشید دیبای زرد سپهبد بجای دلیران رسید بهامون به پرخاش شیران رسید. فردوسی . غوکوس بر چرخ مه برکشید بپرخاش دشمن سپه درکشید. فردوسی . چو آیم من و او [ کاموس و رستم ] بدشت نبرد نگه کن [ خطاب بپیران ] چو برخیزد از دشت گرد بدانی که اندر جهان مرد کیست دلیران کدامند و پرخاش چیست . فردوسی . نیابی گذر تو ز گردان سپهر کزویست پرخاش و پاداش ومهر. فردوسی . بجائی که پرخاش جوید پلنگ سگ کارزاری چه سنجد بجنگ . فردوسی . سپه طوس را دِه تو خود بازگرد نه ای مرد پرخاش و ننگ و نبرد. فردوسی . بر آن بر همیراند باید سخن نباید که پرخاش ماند ز بن . فردوسی . بدانست سودابه رای پدر که با سور پرخاش دارد بسر. فردوسی . کنون سوی جیحون نهاده ست روی بپرخاش با لشکر جنگجوی . فردوسی . چنین گفت از آن پس به ایرانیان که برخاست پرخاش و کین از میان . فردوسی . بباید بُدن چون بدارد سپهر گهی کین و پرخاش و گه داد و مهر. فردوسی . دگر گفت کز کار گردان سپهر کزویست پرخاش و پاداش و مهر. فردوسی . چکاچاک برخاست از هر دو روی ز پرخاش خون اندر آمد بجوی . فردوسی . به پیش تو با نامور چار گرد بپرخاش دیدی ز من دستبرد همانا کنون زورم افزونتر است شکستن دل من نه اندر خور است . فردوسی . بفرمود تا تخت زرین نهند بمیدان پرخاش ژوبین نهند. فردوسی (شاهنامه ج ٢ ص ٥٥٨). بکابل چو این داستان فاش گشت سر مرزبان پر ز پرخاش گشت . فردوسی . دلیران برفتند هر دو چو گرد بر آن جای پرخاش و جای نبرد. فردوسی . همه جنگ و پرخاش بد کام اوی که هرگز مبادا روان نام اوی . فردوسی . بمرزی که آنجا دژ بهمن است همه ساله پرخاش آهرمن است . فردوسی . میان سواران درآمد چو گرد ز پرخاش او خاک شد لاجورد. فردوسی . نه پرخاش بهرام یک باره بود جهانی بر آن جنگ نظاره بود. فردوسی . خداوند خورشید و گردان سپهر کزویست پرخاش و پیوند و مهر. فردوسی . کسی کو بپیمودروی زمین جهان دید و آرام و پرخاش و کین . فردوسی . سپه را همه بیشتر خسته دید وزان روی پرخاش پیوسته دید. فردوسی . منم [ طوس ] پور نوذرجهان شهریار ز تخم فریدون منم یادگار هر آنجا که پرخاش جویم بجنگ بدرّم دل شیر و چرم پلنگ . فردوسی . سپه را بیاراست و خود برنشست یکی گرز پرخاش دیده بدست . فردوسی . بخواهم کنون از شما باژ و ساو که دارد بپرخاش با روم تاو. فردوسی . چو نیروی پرخاش ترکان بدید [ یزدگرد ] بزد دست و تیغ از میان برکشید به پیش سپاه اندر آمد چو پیل زمین شد بکردار دریای نیل . فردوسی . نه این بود از آن رنج پاداش من که دیوی فرستد بپرخاش من . فردوسی . چو بشنید از ایرانیان شهریار ز صلح و ز پرخاش و از کارزار. فردوسی . به تنها تن خویش جستم نبرد بپرخاش تیمار من کس نخورد. فردوسی . بگردش زنده پیلان ستوده بپرخاش دلیران آزموده . معدن علم علی بود بتأویل و بتیغ مایه ٔ جنگ و بلا بود و جدال و پرخاش . ناصرخسرو. دلیری که نامش تکین تاش بود همه ساله با عم بپرخاش بود. اسدی . ستیز آوری کار اهریمن است ستیزه بپرخاش آبستن است . اسدی . کس ار هست بدخواه شاه زمین فرستش بَرِ وی بپرخاش و کین . اسدی . دلیران پرخاش دو رویه صف کشیدند جان برنهاده بکف . اسدی . ز دونان نگهدار پرخاش را دلیری مده بر خود اوباش را. نظامی . چو پرخاش بینی تحمل بیار که سهلی ببندد در کارزار. سعدی . چو حجت نماند جفاجوی را بپرخاش درهم کشد روی را. سعدی . کرم کن نه پرخاش و کین آوری که عالم بزیر نگین آوری . سعدی . چو پرخاش بینند و بیداد از او [ سلطان ] شبان نیست گرگ است فریاد از او ◄ و در بیت زیرین معنی کلمه معلوم نیست : خویشتن پاک دارو بی پرخاش هیچکس را مباش عاشق غاش . رودکی (از صحاح الفرس ). خویشتن پاک دار و بی پرخاش رو به آغالش اندرون مخراش . لبیبی (از لغت حافظ اوبهی در کلمه ٔ آغالش ). ◄ پاداش (؟) : چوبهرام [ چوبینه ] با نامه خلعت بدید [ یعنی دوکدان و جامه ٔ زنان ] شکیبائی و خامشی برگزید همی گفت این است پاداش من ! چنین است ازین شاه [ هرمز ] پرخاش من . فردوسی . گر ایدون که بنداست پاداش من ترا رنجه کردن بپرخاش من . فردوسی . ♦ پرخاش آوردن ؛ سرزنش کردن . خشم آوردن : هر روز خویشتن ببلائی درافکنی آنگه مرا ملامت و پرخاش آوری . فرخی . ♦ پرخاش جستن ؛ کین جستن . رجوع به پرخاشجوی شود : به نیزه ز اسپت نهم بر زمین از آن پس نه پرخاش جوئی نه کین . فردوسی . بجائی که پرخاش جوید پلنگ سگ کارزاری چه سنجد بجنگ . فردوسی . گر او را بد آید تو شو پیش اوی بشمشیر بسیار پرخاش جوی . فردوسی . بپهلوی اشتر دو اسب و دو مرد که پرخاش جویند روز نبرد. فردوسی . اگر با سگ بخواهی جست پرخاش طمع بگسل ز خون و گوشت مردار. ناصرخسرو. بپرخاش جستن چو بهرام گور کمندی بکفتش بر از خام گور. سعدی . چو دشمن بعجز اندرآمد ز در نباید که پرخاش جوئی دگر. سعدی . ♦ پرخاش ساختن . رجوع به پرخاش ساز شود. ♦ پرخاش کردن ؛ درشتی کردن . مغالظت کردن . سخت گفتن . تندی کردن . تشدّد کردن . توپ و تشر رفتن . عتاب کردن . مُعاتَبه : ای شب مکنی این همه پرخاش که دوش راز دل من چنان مکن فاش که دوش . عنصری . رجوع به همین کلمه در ردیف خود شود.
مترادف و متضاد واژهدان
تشر، توپوتشر، درشتی، عتاب، معاتبه، واخواهی پیکار، جنگ، ستیزه، غزا، کارزار، محاربه، نبرد، نزاع (متضاد: نوازش)