واژه جو

پراکنده گوی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

پراکنده گوی . [ پ َ ک َ دَ / دِ ] (نف مرکب ) پراکنده گو : پراکنده دل گشت از آن عیبجوی برآشفت و گفت ای پراکنده گوی . سعدی . بهایم خموشند و گویا بشر پراکنده گوی از بهایم بتر. سعدی .

معنی پراکنده گوی | واژه جو