پذیرفته
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ رُ تِ یا تَ) (اِمف.)<BR>۱- قبول کرده، مقبول.<BR>۲- آن چه بر عهده گرفته باشند.<BR>۳- (عا.) مستجاب.<BR>۴- صورت (فلسفه).<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ رُ تِ یا تَ) (اِمف.) ۱- قبول کرده، مقبول. ۲- آن چه بر عهده گرفته باشند. ۳- (عا.) مستجاب. ۴- صورت (فلسفه).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پذیرفته . [ پ َ رُ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) مقبول . مبرور. پذرفته . قبول کرده : حج ّ پذیرفته، حج ّ مَبروُر. پذیرفته باد حج تو، برّاﷲ حَجَک . ◄ متعهّد. پذیرفته . ◄ متعهّد. آنچه برعهده گرفته باشند. آنچه تقبّل کرده باشند : چنین هم پذیرفته او را سپار تو بیداردل باش و به روزگار. فردوسی . ◄ حال ّ. (دانشنامه ٔ علائی ). مقابل پذیرا، محل . ◄ مستجاب (دعا). ♦ پذیرفته بودن ؛ تقبّل کرده بودن . بعهده گرفته بودن . برعهده گرفتن : چون زن حسن بن علی [ علیهماالسلام ] بیامد که حسن را زهر داده بود معاویه آنچه پذیرفته بود بدادش و در سِرّ بفرمود تا وی را بکشتند. (مجمل التواریخ ). بسیار هدیه و سلاح از آن ِ غوریان که پذیرفته بودند تا قصد ایشان کرده نیاید پیش آوردند. (تاریخ بیهقی ). ♦ پذیرفته شدن (دعا، نیایش ) ؛ مستجاب شدن آن . درگیرشدن آن : چو با داور آن رازها گفته شد نیایش همانگه پذیرفته شد. فردوسی . ۩ قبول شدن . تصویب شدن .