پدیدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ) (ص مر.) نمایان، آشکار، ظاهر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ) (ص مر.) نمایان، آشکار، ظاهر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پدیدار. [ پ َ ] (ص مرکب ) پدید. ظاهر. پیدا. آشکار. آشکارا. مرئی . مشهود. هویدا. عیان . بارز. نمایان . روشن . واضح . طالع. مکشوف . منکشف . جلی : پدیدار کردن ؛ روشن، آشکار، هویدا، ظاهر، مشهود کردن، معلوم، معین، مقرر کردن . کجاباشد ایوان گوهرفروش پدیدار کن راه بر ما مپوش . فردوسی . به هر شهر مردی پدیدار کرد سر خفته از خواب بیدار کرد. فردوسی . نشان سیاوش پدیدار بود چو بر گلستان نقطه ٔ قار بود. فردوسی . بر او کرده پیدا نشان سپهر ز کیوان و بهرام و ناهید و مهر ز خورشید و تیر و ز هرمزد و ماه پدیدار کرده بدو نیک شاه . فردوسی . که این هر دو کودک ز جادو زنند پدیدار از پشت اهریمنند. فردوسی . نیاید پدیدار پیروزئی درخشیدنی یا دل افروزئی . فردوسی . دشمن که به این ابلق رهوار مرا دید بی صبر شد و کرد غم خویش پدیدار گفتا که به میران و بسرهنگان مانی امروز کلاه و کمرت هست سزاوار گفتم تو چه دانی که شب تیره چه زاید بشکیب و صبوری کن تا شب بنهد بار باشد که بدین هر دو سزاوارم بیند آن شه که بدین اسب مرا دید سزاوار. فرخی . چو در فرجام خواهد بد یکی کار هم ازآغاز کار آید پدیدار. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). چو گوهر میان گهردارسنگ که بیرون پدیدار باشدش رنگ . اسدی . میان بزرگانش سالار کرد درفش و سپاهش پدیدار کرد. اسدی . از راه تن خویش سوی جانت نگه کن بنگر که نهان چیست درین شخص پدیدار. ناصرخسرو. وگر بشخص ز جاهل نهان شدیم، بعلم چو آفتاب سوی عاقلان پدیداریم . ناصرخسرو. در این حلقه یک رشته بیکار نیست سر رشته بر ما پدیدار نیست . نظامی . تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی تا شب نرود روز پدیدار نباشد. سعدی . چنین گویند دانایان هشیار که نیک و بد بمرگ آید پدیدار. ◄ ممتاز. جدا : بآزادگی از همه شهریاران پدیدار همچو یقین از گمانی . فرخی . ♦ پدیدار آمدن ؛ پدید آمدن . آشکار شدن . ظاهر شدن . نمایان شدن . بوجود آمدن . حاصل شدن : چو آمد پدیدار با شاه گیو پیاده شدند آن سواران نیو. فردوسی . چو آمد پدیداراز ایشان گناه هیونی برافکند نزدیک شاه . فردوسی . بیامد پدیدار گرد سپاه ز شمشیر و جوشن ندیدند راه . فردوسی . و امید میداشتیم که مگر سلطان مسعود وی را بخواند سوی هرات و روشنائی پدیدار آید. (تاریخ بیهقی ). چون مثال مگس انگبین و کرم پیله که بدیدار حقیرند ولیکن از ایشان چیزها پدیدار آید عزیز و باقیمت . (نوروزنامه ). ♦ پدیدار بودن ؛ آشکار بودن . واضح بودن . معلوم بودن . روشن بودن . پیدا بودن . پدید بودن . ظاهر بودن . نمایان بودن . بارز بودن . مرئی بودن : سپه دید بهرام چندانکه دشت بدیدار ایشان همه خیره گشت غمی گشت و با لشکر خویش گفت که این پیشرو را هزبر است جفت شمار سپاهش پدیدار نیست همین رزم را کس خریدار نیست . فردوسی . تا بدین هفت فلک سیر کند هفت اختر همچنین هفت پدیدار بود هفتورنگ . فرخی . چون دور برفت [ امیرمحمد ] و هنوز در چشم پدیدار بود بنشست . (تاریخ بیهقی ). ♦ پدیدار دیدن ؛ آشکارا دیدن : شنیده پدیدار دیدم کنون که برخواندی از گفته ٔ رهنمون . فردوسی . و شاید کلمه بدیدار باشد. ♦ پدیدار شدن ؛ پیداشدن . آشکار شدن . تجلّی . نمودار شدن . نمایان شدن . پدید شدن . ظاهر شدن . مرئی شدن . مکشوف شدن . منکشف شدن . مکتشف شدن . طلوع کردن . طالع شدن . عارض شدن . ظهور. واضح شدن . نشأت کردن . ناشی شدن . لایح شدن . جلوه کردن . جلوه گر شدن . تجلّی کردن : دل بپرداز ز قالی و منه پشت بدو که پدیدار شده دیوچه اندر نمدا. منجیک (از لغت فرس اسدی ص ٤٢٢). چو آمد بشادی بایوان خویش پدیدار شد درشبستان خویش . فردوسی . ♦ پدیدار کردن ؛ آشکار کردن . تصریح کردن . معلوم کردن .واضح کردن . تقشّع. بوح . تعیین کردن . معین کردن . مقرر داشتن : بدو گفت پیش فرستاده رو هنرها پدیدار کن نو بنو. فردوسی . صد اشتر ز گستردنی بار کرد پرستنده سیصد پدیدار کرد. فردوسی . پس آن نامه را زود پاسخ نوشت پدیدارکرد اندرو خوب و زشت . فردوسی . مرا بر سر انجمن خوار کرد همان گوهر بد پدیدار کرد. فردوسی . ز درگه دو دانا پدیدار کن زبان آور و کامران در سخن . فردوسی . بنوک سنان و به تیر و کمان هنرها پدیدار کن یکزمان . فردوسی . نبشته بر آن حقّه تاریخ آن پدیدار کرده پی و بیخ آن . فردوسی . بهر سو طلایه پدیدار کرد سر خفته از خواب بیدار کرد. فردوسی . پدیدار کن تا نژاد تو چیست که بر چهره ٔ تو نشان کئیست . فردوسی . ♦ پدیدار گشتن ؛ پدیدار شدن . و رجوع به پدید شود.