پابند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ)<BR>۱- (اِمر.) بندی برای بستن پای مجرمان.<BR>۲- عقال، آنچه که با آن پای حیوان را ببندند.<BR>۳- (ص مر.) گرفتار، اسیر.<BR>۴- شیفته، مفتون.<BR>۵- متعهد، وفادار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) ۱- (اِمر.) بندی برای بستن پای مجرمان. ۲- عقال، آنچه که با آن پای حیوان را ببندند. ۳- (ص مر.) گرفتار، اسیر. ۴- شیفته، مفتون. ۵- متعهد، وفادار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پابند. [ ب َ ] (اِ مرکب ) آنچه بر پای دواب بندند. نوار یا طنابی که بر مچ ستور بندند وبه میخ استوار کنند. شکال . رِساغ . رِصاغ . ◄ بندی که بر پای مجرم نهند. پاوَند. ◄ (ن مف مرکب ) مقید و گرفتار. پای بند. مقابل مجرّد. ♦ پابند چیزی بودن ؛ بدان تعلق خاطر و دلبستگی داشتن . ♦ پابند چیزی شدن ؛ بدان موآخذ گشتن . بدان معاقب شدن : عاقبت هر کسی ز پست و بلند بجزای عمل شود پابند. مکتبی . ♦ پابند کردن ستور ؛ سکندری خوردن . رو رفتن . شخشیدن . تپق زدن . سر سم رفتن .
مترادف و متضاد واژهدان
مقید، وابسته اسیر، دچار، گرفتار عیالوار، متاهل، معیل دلباخته، عاشق، فریفته، مفتون، هواخواه بند، قید، پاوند
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی