واجد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جِ) [ ع. ] (اِفا.) یابنده، دارنده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جِ) [ ع. ] (اِفا.) یابنده، دارنده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واجد. [ ج ِ ] (ع ص ) دارا. دارنده . ◄ یابنده . (ناظم الاطباء). مقابل فاقد : هم ملک هم عقل حق را واجدی هر دوآدم را معین و ساجدی . (مثنوی ). ◄ محب . ◄ قادر. یقال انا واجد للشی ٔ؛ یعنی قادر. (اقرب الموارد) (المنجد). ◄ (اِ) به لغت اهل یمن لبلاب را گویند که عشقه و عشق پیچان باشد. (آنندراج ) (برهان ). رجوع به پیچک شود. ◄ (ص ) پاینده و باقی . (برهان ) (آنندراج ). ◄ مخترع . مبدع . (ناظم الاطباء). ◄ بی نیاز. (مهذب الاسماء). غنی . (المنجد) (اقرب الموارد) (تاج العروس ). توانگر. ◄ (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی . (مهذب الاسماء). و در نامهای خدای تعالی واجد به معنی غنی و توانگری است که نیازمند نشود. (تاج العروس ).
مترادف و متضاد واژهدان
حائز، دارا، دارنده توانگر، غنی، منعم پیچک، عشقه
فرهنگ طیفی واژهدان
دارا، دارنده، موصوف، صاحب، متصف حاوی، دربردارنده، شامل، دربرگیرنده
واژگان فارسی سره واژهدان
دارنده، دارا، توانگر، توانا
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه