واژه جو

واجب ساختن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

واجب ساختن . [ ج ِ ت َ ] (مص مرکب ) لازم شمردن . واجب کردن : التزام نمودند ما را آنچه خداوند بر ایشان واجب ساخته از طاعت امام بواسطه ٔ بیعت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٢). و رجوع به واجب کردن شود.

معنی واجب ساختن | واژه جو