هم آواز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هَ) (ص.)<BR>۱- هم صدا.<BR>۲- هم زبان، متفق القول.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هَ) (ص.) ۱- هم صدا. ۲- هم زبان، متفق القول.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هم آواز. [ هََ ] (ص مرکب ) هم آوا. دو چیز یا دو تن که با هم آواز خوانند و هم صدا شوند. (یادداشت مؤلف ). آنکه آواز او موافق آواز دیگری باشد. (برهان ) : با هرکه در این رهی هم آواز در پرده ٔ او نوا همی ساز. نظامی . خبر ما برسانید به مرغان چمن که هم آواز شما در قفسی افتاده ست . سعدی . ای بلبل اگر نالی، من با تو هم آوازم تو عشق گلی داری، من عشق گل اندامی . سعدی . چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی که ش یار هم آواز بگیرند به دامی . سعدی . ◄ دو چیز یا دو کس که یک رای و آهنگ دارند. هم آهنگ . (یادداشت مؤلف ). موافق و رفیق . (برهان ) : هم آواز شد رای زن با دبیر نبشتند پس نامه ای بر حریر. فردوسی . تو با لشکرت رزم را ساز کن سپه را بر این بر هم آواز کن . فردوسی . که بودند هر ده هم آواز اوی نگه داشتندی به دل راز اوی . فردوسی . دلم چون دید دولت را هم آواز ز دولت کرد بردولت یکی ناز. نظامی . ای بر ازلیتت ز آغاز خلق ازل و ابد هم آواز. نظامی . به روزگار همایون خسرو عادل که گرگ و میش به توفیق او هم آوازند. سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
متفقالقول، همسخن همآهنگ، همصدا، همنوا