هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۸۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نا دیده میکنی، چو فتد دیده بر منت جانم فدای دیدن و نادیده کردنت فردا، که ریزه ریزه شود تن بزیر خاک برخیزم و چو ذره درآیم ز روزنت با آنکه رفت روشنی چشمم از غمت دارم هنوز دوستتر از چشم روشنت گر میکشی، نمیروم از صید گاه تو دست منست و حلقه فتراک توسنت بر دامن تو باده گلگون چکیده است یا خون ماست آنکه گرفتست دامنت؟ مستی و گردنی چو صراحی کشیدهای خوش آنکه دست خویش در آرم بگردنت دیگر ترا چه باک، هلالی، ز دشمنان؟ کان ماه با تو دوست شد و مرد دشمنت