هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۸۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل بامید کرم دادم و دیدم ستمت چه ستمها که ندیدم بامید کرمت؟ دارم آن سر: که بخاک قدمت سر بنهم غیر ازینم هوسی نیست، بخاک قدمت تویی آن پادشه مملکت حسن، که نیست حشمت و خیل بتان در خور خیل و حشمت لطف تو کم ز کم و جور تو بیش از بیشست میکنم شکر و ندارم گله از بیش و کمت عاشق دلشده را موج غم از سر بگذشت دست او گیر، که افتاده بدریای غمت رقم از مشک زدی بر رخش، ای کاتب صنع آفرین بر تو و برخامه مشکین رقمت! دفتر شرح غمت رفت، هلالی، همه جا گر چه صد ره ببریدیم زبان قلمت