هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۸۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
روز من شب شد و آن ماه براهی نگذشت این چه عمریست که سالی شد و ماهی نگذشت؟ ذوق آن جلوه مرا کشت، که وی از سر ناز آمد و گاه گذشت از من و گاهی نگذشت عمر بگذشت و همان روز سیه در پیشست در همه عمر چنین روز سیاهی نگذشت قصه شهر دل و لشکر اندوه مپرس که از آن عرصه باین ظلم سیاهی نگذشت نگذشت آن مه و زارست هلالی برهش حال درویش خرابست که شاهی نگذشت