هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شیشه میدور ازان لبهای میگون میگریست تا دل خود را دمی خالی کند، خون میگریست دوش بر سوز دل من گریها میکرد شمع چشم من آن گریه را میدید و افزون میگریست آن نه شبنم بود در ایام لیلی، هر صباح آسمان شب تا سحر بر حال مجنون میگریست سیل در هامون، صدا در کوه، میدانی چه بود؟ از غم من کوه مینالید و هامون میگریست چیست دامان سپهر امروز پر خون از شفق؟ غالبا امشب ز درد عشق گردون میگریست بر رخ زردم ببین خطهای اشک سرخ را این نشانیهاست کامشب چشم من خون میگریست شب که میخواندی هلالی را و میراندی بناز در درون پیش تو میخندید و بیرون میگریست