هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گه گهم خوانی و گویی که: چه حالست ترا؟ حال من حال سگان، این چه سؤالست ترا؟ میکنم یاد تو و میروم از حال بحال من باین حال و نپرسی که: چه حالست ترا؟ سالها شد که خیال کمرت میبندم هرگزم هیچ نگفتی: چه خیالست ترا؟ ای گل باغ لطافت، ز خزان ایمن باش که هنوز اول نوروز جمالست ترا وصف حسن تو چه گویم؟ که ز اسباب جمال هر چه باید همه در حد کمالست ترا نوبت کوکبه ماه منست، ای خورشید بیش ازین جلوه مکن، وقت زوالست ترا عمر بگذشت، هلالی، بامید دهنش خود بگو: این چه تمنای محالست ترا؟