هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۶۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جان من، الله الله! این چه تنست؟ نه تن تست، بلکه جان منست این که گل در عرق نشست و گداخت همه از انفعال آن بدنست صد سخن گفتمت، بگو سخنی کین همه از برای یک سخنست هست دشنام تلخ تو شیرین چون نباشد؟ کزان لب و دهنست یک شب از در درآ، که ماه رخت شمع بزم و چراغ انجمنست پیش روی تو شمع در فانوس هست آن مردهای که در کفنست کشتی و سوختی هلالی را هر چه کردی بجای خویشتنست