هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۵۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دارم شبی، که دوزخ از آن شب علامتست از روز من مپرس، که آن خود قیامتست یارب! ترحمی، که ز سنگ جفای چرخ ما دل شکستهایم و زهر سو ملامتست بر آستان عشق سر ما بلند شد وین سر بلندی از قد آن سروقامتست رفتن ز کوی او کرمی بود از رقیب این هم که رفت و باز نیامد کرامتست ثابت قدم فتاده هلالی براه عشق او را درین طریق عجب استقامتست!