هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۳۷۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مست با رخسار آتشناک بیرون تاختی جلوهای کردی و آتش در جهان انداختی چون نمیپرداختی آخر بفکر کار ما کاشکی! اول بحال ما نمیپرداختی بینوا گشتم بکویت چون گدایان سالها وه! که یک بارم بسنگی چون سگان ننواختی ای دل درویش، با خوبان نظر بازی مکن کندرین بازیچه نقد دین و دل پرداختی بس که کردی ناله، ای دل، بر سر بازار و کوی هم مرا، هم خویش را، رسوای عالم ساختی بهر خونریز هلالی تیغ خود کردی علم در فن عاشق کشی آخر علم افراختی