هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گل رویت عرق کرد از میناب ز شبنم تازه شد گل برگ سیراب بناز آن چشم را از خواب مگشای همان بهتر که باشد فتنه در خواب تعالی الله! چه حسنست اینکه هر روز دهد سر پنجه خورشید را تاب؟ ز پا افتادم، آخر دست من گیر همین گویم: مرا دریاب، دریاب چو در سر میل ابروی تو دارم سر ما کی فرودآید بمحراب؟ بهاران از در میخانه مگذر عجب فصلیست، جهد کرده دریاب هلالی، میبروی ماهرویان خوش آید، خاصه در شبهای مهتاب