هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۳۶۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر نیست جام گلگون، خوش نیست دور لاله بیمیچه نشأئه خیزد؟ از دیدن پیاله من نوح روزگارم، از گریه غرق توفان کو همدمی که گویم درد هزار ساله؟ تا کی بناز و شوخی لب را گزی بدندان؟ گل برگ نازکت را آزرده ساخت ژاله قتل رقیب خود را با من حواله کردی از دست من چه آید؟ هم با خدا حواله! بر صفحه دل من ذکر میاست و شاهد عقد محبت آمد مضمون این پیاله غمدیدهای، که خواند شرح غم هلالی از خون دیده خود رنگین کند رساله