هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۳۲۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوش باشد اگر باشم در طرف چمن با او من باشم و او باشد، او باشد و من با او بر هم زدن چشمش جان میبرد از مردم کی زنده توان بودن یک چشم زدن با او؟ با او چو پس از عمری خواهم سخنی گویم هرگز نشود پیدا تقریب سخن با او جانم بر جانانست، من خود تن بیجانم آری ز کجا باشد جان در تن و تن با او؟ تا عهد شکست آن مه بگداخت هلالی را دیدی که چه کرد آخر، آن عهدشکن با او؟