هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۳۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
روز نوروزست و ما را مجلس افروزی چنین سالها شد کز خدا میخواستم روزی چنین از جفاگاری نهادی گوش بر قول رقیب تا چها آموختی باز از بد آموزی چنین؟ هر شبی در کنج غم گریان و سوزانم چو شمع غرق آب و آتشم، با گریه و سوزی چنین پیش تیر غمزهاش بردم دل صد چاک را چون نگه دارم دل از پیکان دلدوزی چنین؟ از فروغ عارضت روز هلالی روشنست وه! که دارد آفتاب عالم افروزی چنین؟