هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۳۲۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلا، زان لب زلال خضر میخواهی، خیالست این ز آتش آب میجویی، تمنای محالست این کسان گویند: هر جویندهای یابنده میباشد ترا میجویم و هرگز نمییابم، چه حالست این؟ قدت را نی الف میخوانم و نی سرو میگویم بلند و پست چون گویم؟ که دور از اعتدالست این بهجرانش دم آبی که میگردد نصیب من جدا زان لب حرامم باد! اگر گویم: حلالست این بشام غم، هلالی، بسکه زار و ناتوان گشتی کسی ناگاه اگر بیند ترا، گوید: هلالست این!