هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۲۹۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مشکل غمیست عشق، که گفتن نمیتوان وین مشکل دگر که: نهفتن نمیتوان غمهای عاشقان هم گفتند پیش یار ما را عجب غمیست که گفتن نمیتوان دندان بقصد لعل لبش تیز چون کنم؟ کان لعل گوهریست، که سفتن نمیتوان خون بسته غنچه وار دل تنگم از فراق دل تنگم، آن چنان، که شکفتن نمیتوان در خون نشست چشم هلالی، که از رهت گردی بدامن مژه رفتن نمیتوان