هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۲۸۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یارب، غم بیرحمی جانان بکه گویم؟ جانم غم او سوخت، غم جان بکه گویم؟ نی یار و نه غمخوار و نه کس محرم اسرار رنجوری و مهجوری و حرمان بکه گویم؟ آشفته شد از قصه من خاطر جمعی دیگر چه کنم؟ حال پریشان بکه گویم؟ گویند طبیبان که: بگو درد خود، اما دردی که گذشتست ز درمان بکه گویم؟ دردی، که مرا ساخته رسوا، همه دانند داغی، که مرا ساخته پنهان، بکه گویم؟ اندوه تو ناگفته و درد تو نهان به این پیش که ظاهر کنم و آن بکه گویم؟ خلقی همه با هم سخن وصل تو گویند من بیکسم، افسانه هجران بکه گویم؟ دور طرب، افسوس! که بگذشت، هلالی دور دگر آمد، غم دوران بکه گویم؟