هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۲۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نقد جان را در بهای زلف جانان میدهم عاشقم و ز بهر سودای چنین جان میدهم ای که از حال من آشفته میپرسی، مپرس کز پریشانی خبرهای پریشان میدهم پیش آن لب زار میمیرم، زهی حسرت! که من تشنه لب جان بر کنار آب حیران میدهم این چنین کز چشم من هر گوشه میبارد سرشک عاقبت از گریه مردم را بتوفان میدهم دور ازو، هجران، اگر قصد هلاک من کند عمر خود میبخشم و جان را بهجران میدهم هر که روزی دل بخوبان داد، آخر جان دهد وای جان من! که آخر دل بایشان میدهم در غم هجران، هلالی، از فغان منعم مکن زانکه من تسکین درد خود بافغان میدهم